آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

این روزهای ما

کوچولوی مامان . این روزها خیلی سرم شلوغه. صبح ها سر کار و بعد از ظهر ها دانشگاه... کمتر فرصت می کنم به وبلاگت سر بزنم و برات بنویسم. ترجیح می دم بیشتر از فرصت استفاده کنم و با تو باشم تا پشت کامپیوتر. روز به روز داری بزرگتر میشی و من از داشتن تو بیشتر خدا رو شکر می کنم. -حالا دیگه کاملا متوجه همه حرفها میشی. و خوب هم در مقابل حرفهای آدم عکس العمل نشون میدی. وقتی می گم آوا جون در یخچالو ببند می دویی میبندی. راستی شیطنت جدیدت اینه که در یخچالو باز می کنی و میری توش میشینی. کلی برای خودت حال میکنی از این کار!!!!!! چون گوشه های میز پذیرایی تیز بود چپونده بودمش بین دیوار و مبل. شیرین کاری جدیدت اینه که میری روش وای میستی و وسایل روی اپن ...
15 آبان 1390

روز کودک مبارک

عشق کوچولوی من روز کودک رو به تو و همه کودکان این مرز و بوم تبریک می گم. امیدوارم زندگی همتون غرق شادی و نشاط باشه .           نازک من ، می خواستم به مناسبت روز کودک ببرمت پارک و بعد هم بریم اسباب بازی فروشی و به مناسبت امروز برات یه هدیه بخرم . اما... از آنجایی که اینجانب یه مامان گرفتار هستم ، یکی دو ساعت بعد از این تصمیم یادم اومد که بنده بعد از ظهر کلاس دارم و متاسفانه تو باید بازم پیش مادر جون بمونی. کوچولوی من متاسفم برای این موضوع و خوشحالم که هنوز یه سالته و متوجه نمی شی که مامان نمیتونه ببردت پارک. اما قول می دم دارم میام خونه یه هدیه خوب برات بخرم و جبران کنم.   ...
16 مهر 1390

شیطنتهای آوا خانم

امان از دست شیطونیهای تو خانم کوچولو ! روز به روز  به تعداد شیطونیهات اضافه میشه و هر روز یک کار خطرناک جدید یاد              می گیری!!!!       از رو مبل بالا رفتن رو که مدتی هست بلد بودی از دو روز پیش یاد گرفتی می ری بالای مبل و سعی می کنی  لاله های شمعدونارو ورداری و یا روی دسته مبل سر پا بایستی!   نرده جلوی تختت رو در آوردم . برای خودت با هزار زور و بلا از تخت میری بالا و هی   بپر بپر می کنی !!     وقتی من یا پدر داریم با کامپیوتر کار می کنیم  یواشکی میای دکمشو می زنی و...
12 مهر 1390

روز دختر

سلام دختر نازم سلام عزیز دلم. چقدر خوشحالم که تو رو دارم و امروز می تونم بهت تبریک بگم. روز دختر مبارکت باشه نازنینم.                ...
7 مهر 1390

دوستت دارم

الهی مامان قربونت بشه که اینقدر شیرینی. من تو حال نشستم دارم وبلاگتو چک می کنم و پدر هم تو اتاقه. یه تل پارچه ای از یکی از لباسات که تو اسباب بازیهات بود رو پیدا کردی و آوردی پیشم و با ا د ب د دو دو حالیم کردی که بذارم سرت . وقتی گذاشتم سرت کلی ذوق کردی . تا گفتم چه خوشگل شدی برو پدری هم تو رو ببینه کلی ذوق کردی و در حالی که کلتو تکون میدادی بدو بدو رفتی تو اتاق پیش پدرت و اونم کلی قربون صدقت رفت. نمی دونی که وقتی یه کاری می کنی و تشویقت می کنیم یا مثل همچین وقتهایی که ازت تعریف می کنیم چقدر ذوق می کنی و با رضایت می خندی. و نمی دونی که چقدر تو این لحظه من بیشتر عاشقت میشم.          ...
1 مهر 1390

مهرسا

آوا جونم . . . چند روز پیش با خاله مریم (دوستم ) و مهرسا خانم دختر نازش رفته بودیم خونه خاله پریسا یکی دیگه از دوستام. ما سه تا از اول دبیرستان با هم دوست بودیم. الان که ازدواج کردیم یه کم سخته که زود به زود همدیگرو ببینیم اما سعی میکنم دوستیامونو حفظ کنیم. مهرسا جون یه دو سالی از تو بزرگتره . خیلی دختر مهربونیه. مثل مامانش مهربون و خانمه. با هم خوب بودین. البته تو وسطای مهمونی خوابت برد . امیدوارم دوستای خوبی با هم باشین. شیطون مامان...! این روزها سرم خیلی شلوغه. قرارداد یکی از پروژه های شرکت رو به اتمامه و کارها رو باید تحویل بدم. خیلی قاطی ام . بعضی روزها مجبورم یه سره تا 6 بمونم. امیدوارم دخملم درک کنه. البته سعی میکن...
31 شهريور 1390

آمپول

امروز صبح زود با پدر و تو رفتیم و واکسن یک سالگی تو با ٢٠ روز تاخیر زدیم. تو بغل من بودی . به دستت زد کمی گریه کردی و زود ساکت شدی. خانمه گفت امروز تا یه هفته مشکلی نداره اما ممکنه بعد از یه هفته ممکنه تنت دونه بزنه یا تب کنی و یا ... خدا کنه هیچ کدوم از این علائم رو نداشته باشی. دوستت دارم .............                                    دلم گرفته است ............... ...
21 شهريور 1390

عزیز پیر پیری

خونه ی مادر بزرگه هزارها قصه داره    خونه مادر بزرگه شادی و غصه دار   گذر روزگار رو توی چین و چروکهای صورتش میشه دید . آخر هفته ها چشمهای پیرترین عزیز خونواده پدر سوسو می زنه تا به نور دیدن تنها نتیجه کوچولوش روشن بشه. عزیز پیر پیری مادربزرگ پدر جونه. اون عاشق توئه و همیشه با دیدن تو گل از گلش می شکفه. اینم عکسیه که پدر جون از تو و اون تو خونش گرفته و من هم تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی خودتم ببینی. ایشالا که سایه این پیر زن مهربون وپر تلاش همیشه بالا سر مون باشه. ...
16 شهريور 1390

ضحی

این خانم کوچولوی خشمل ضحی خانم دختر خاله شیواست. من نی نی به خوش اخلاقی این ضحی خانم ندیدم . آخر شب  پاتختی صنم جون بود ، آوا خانم که کلافه خواب . حال و حوصله نداشت و هی غر می زد ضحی کوچولو هی بازی می کرد آوا هم هی متعجب می خواست اونو کشف کنه . انگار فکر می کرد عروسکه . ولی خودمونیم بیشتر دوست داشت موهاشو بکشه. نمی دونم کی از سرش می افته این مو کشیدن قربونت برم که خسته شده بودی. دوستت دارم دخترم ...
14 شهريور 1390

چه زود می گذرد ثانیه ها. . .

  یه سال گذشت. عید فطر پارسال تو هنوز یه ماهتم نشده بود . یک سال گذشته... حالا تو ٨ تا دندون در آوردی ... راه میری... وقتی برات کتاب می خونم چند دقیقه گوش میدی ، بعد کتابو ازم میگیری و با انگشتای کوچولوت روی عکسای کتاب اشاره می کنی و نامفهوم شروع به خوندن میکنی ، خندم میگیره ، آخه سعی میکنی دقیقا با لحن من بخونی...وقتی دارم بهت غذا میدم وقتی تشنت میشه لیوانتو ور میداری میدی دستم که بهت آب بدم... وقتی میگم دستتو بده برات لی لی حوضک بخونم دستاتو میاری جلو و می خندی...وقتی برات اتل متل توتوله می خونم با ذوق تمام یه ریز میزنی روی پاهات... وقتی میگم دماغت کو دماغ منو می گیری میخندی... عاشق موبایل منی. دوست داری همش ...
14 شهريور 1390